اجتماعی·۳۹۴ کلمه·اول‌شخص

ویترین

احسان شناسا۱ مهر ۱۴۰۵

ویترین

اندیشه‌هایم تمام شده بود.
از نیمه‌شب یک ساعتی گذشته بود. به چشم خریدار، قدم می‌زدم و ویترین‌ها را برانداز می‌کردم.

در دکان شهرت‌فروشی، همه جور آدمی بود؛ از آن‌هایی که حاضر بودند برای یک لحظه دیده شدن، همه‌چیز خود را بدهند: آبرو، شرف، حیثیت، هر چیزی که فکر کنید برای مبادله آورده بودند.

در قدرت‌فروشی، عده‌ای با کت‌وشلوار اتوکشیده و کراوات قرمز، قیافه‌های حق‌به‌جانب و موهای ژل‌زده در سمت راست ایستاده بودند. عده‌ای هم با پیراهن‌های بلند ساده پر جیب با نگاه‌های چپ‌چپ‌شان در سمت دیگر.

خشم‌فروشی شلوغ بود. طرفداران فوتبال برای خرید فحش‌های رکیک جدید در گوشه‌ای منتظر نشسته بودند تا معلم‌ها و استادهای دانشگاه اشتراک‌‌هایشان را تمدید کنند.

قدم‌زنان به دکان رویا‌فروشی رسیدم. ناخودآگاه پوزخندی زدم. جوانی کچل با سیگار برگی بر لب، رویاهای احمقانه یک‌شبه ثروتمند شدن را به نوجوان‌های که از جو‌فروشی‌آمده بودند می‌فروخت.

ویترین زیبایی‌فروشی از همه مسخره‌تر. دختری جوان، در حال یاوه‌گویی مشغول آرایش کردن بود. به نظرم بیشتر شبیه حرف‌مفت‌فروشی می‌آمد، اما مطمئن بودم آن مغازه را در کوچه کناری دیده بودم که سیاستمداران و مسئولان با کیسه‌های پر از آن بیرون می‌آمدند.

دود تعصب‌فروشی نصف کوچه‌را برداشته بود، احتمالا باز هم پیر‌مردان لب‌گوری، در حالش کشیدن سنگین‌ترین تعصب‌ها هستند.

در فخرفروشی، چند فروشنده‌ی اونور آب‌دیده با فخرهای دوزاری، سر دانشجوهای خام شیره می‌مالیدند و علاوه بر فخر، وعده و وعیدهای توخالی هم به عنوان اشانتیون به آنها می‌دادند.

آن‌هایی که از خالی‌بندی‌فروشی بیرون آمده بودند، خالی‌های‌شان را در صف گنده‌گویی‌فروشی خرج می‌کردند.

در شهوت‌فروشی، بی‌بندوباری را با قیمت ویژه شب عید می‌فروختند.

به یکی از بزرگ‌ترین مغازه‌ها رسیدم: دراما فروشی. هزاران نفر برای تهیه اشتراک حاشیه‌های فلانی‌ملانی‌ها صف کشیده بودند، فقط به این امید که بدانند فلونی در برنامه‌ی فلانی چه کرده‌اند و چه گفته‌اند.
عمه‌ها هم برای گرفتن آخرین اخبار فامیل جمع شده بودند و زن‌عموها سخت مشغول خرید به‌روز‌ترین دسیسه‌ها بودند.

احمقانه است.

قبل از ورود به کوچه فرعی، نگاهی به غم‌فروشی انداختم. دخترها و پسرهای شانزده‌ساله برای غم‌های آبکی همدیگر را هل می‌دادند.

وارد کوچه فرعی شدم و به اندیشه‌فروشی رسیدم. جلوی دکان عده‌ای نگاهم کردند. در سمتی، چند نفری با صورت‌های شیشه‌ای و کتاب‌های زردرنگ به دست و تی‌شرت‌های رنگین‌کمانی روی کاناپه‌ای لم داده بودند. در سمت دیگر، عده‌ای با لباس‌های تیره، پیپ در دهان با کلاه‌های گرد و سیبیل تاب‌دار برای خودشان محفلی درست کرده بودند و می‌دودیدند.

بی‌تفاوت رفتم داخل و از فروشنده پرسیدم: «اندیشه مندیشه جدید چی دارید؟»

دربارهٔ نویسنده

احسان شناسا
احسان شناسا

داستانک‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس.

داستانک‌های مشابه

سایز پای شما

«بفرمایید چه شغلی مدنظرتونه؟» پدر بادی به غبغب انداخت و سربلند گفت: «پزشکی.» پسر آمد چیزی بگوید. همین که خاست لب باز کند، مادر اخمی کرد و پسر ساکت شد. فروشنده،…

باز‌دم

باز دَم زیرلب زمزمه کرد: «انگار داره سرد می‌شه.» با دقت به بخار کم‌جانی که از دهان عزاداران برمی‌خاست چشم دوخته بود. آه کشید. دلش برای نفس کشیدن تنگ شده بود.

مقالات مرتبط

آموزش داستانک

مقاله‌ «داستانک‌ چیست؟»

بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار می‌کشید ولی می‌دانست محال است از حمله‌ی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…