داستانک منتخب

«منتقم باهوش»

به تکنولوژی تن نمی‌داد. اصالتش را حفظ کرده بود‌. با ۸۰۰ سال پیشش مو نمی‌زد. همسایه‌هایش همگی هوشمند بودند و کارآمد. هر روز می‌دید که آن‌ها بیشتر مورد توجه‌اند …

سارا چگنی··۹۲ کلمه
خواندن داستانک

تازه‌های داستانک

همهٔ داستانک‌ها
۰۱
خانه‌ی کوچه‌زده

عادل صالحی — ۹۱ کلمه

زن به گلدان‌های لب پنجره زل زد. یادش افتاد که گل‌ها تشنه‌اند. بغضش گرفت. مرد از بطری آبی که ولرم شده بود، لیوان را پر کرد و به دست زن داد. گفت: «خدا کریمه». زن…

۰۲
ویترین

احسان شناسا — اجتماعی — ۳۹۴ کلمه

ویترین اندیشه‌هایم تمام شده بود. از نیمه‌شب یک ساعتی گذشته بود. به چشم خریدار، قدم می‌زدم و ویترین‌ها را برانداز می‌کردم. در دکان شهرت‌فروشی، همه جور آدمی بود؛…

۰۳
رستگاران

عادل صالحی — ۱۹۹ کلمه

تلفن می‌کنی و می‌گویی که امشب مزاجت برگشته و باشد برای شبی دیگر. قالی‌ها و مخده‌ها را می‌شویی و لباس‌هایت را درنیاورده به حمام می‌روی. از پاک‌سازی که فارغ شدی،…

۰۴
دلیل گم‌گشتگی

عادل صالحی — ۵۸ کلمه

صحنه‌ی اول اوج درهم‌تنیدگی: پوست سفید معشوق به پوست نخودی عاشق مماس شده‌بود. هر لحظه از هم کام می‌گرفتند و آب و گِل‌شان در هم می‌آمیخت. صحنه‌ی دوم عمق تنهایی: …

۰۵
«دهقان نبود؟»

زهرا کردوالی — ۵۴ کلمه

مردی که برای قضای حاجت بغل جاده نگه داشته بود، با هجوم مورچه‌ها گریخت. هنگام تکاندن شلوارش وسط جاده، مردم گمان کردند در حال علامت دادن است و توقف کردند. لحظاتی…

۰۶
شاید سیندرلا

زهرا کردوالی — ۷۲ کلمه

موقع امتحان کردن، نامادری‌اش کفش را شکست. دنبال آن لنگه گشت. یادش افتاد در راه گمش کرده. گریان خودش را رساند به شیشه‌گر. گفت کفشی شیشه‌یی می‌خواهم. شیشه‌گر پای…

از مجلّه

همهٔ مقالات

آموزش داستانک

مقاله‌ «داستانک‌ چیست؟»

بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار می‌کشید ولی می‌دانست محال است از حمله‌ی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…

بیشتر بخوانید

·۹۱ کلمه
خانه‌ی کوچه‌زده

زن به گلدان‌های لب پنجره زل زد. یادش افتاد که گل‌ها تشنه‌اند. بغضش گرفت. مرد از بطری آبی که ولرم شده بود، لیوان را پر کرد و به دست زن داد. گفت: «خدا کریمه». زن…

عادل صالحی

اجتماعی·۳۹۴ کلمه
ویترین

ویترین اندیشه‌هایم تمام شده بود. از نیمه‌شب یک ساعتی گذشته بود. به چشم خریدار، قدم می‌زدم و ویترین‌ها را برانداز می‌کردم. در دکان شهرت‌فروشی، همه جور آدمی بود؛…

احسان شناسا

·۱۹۹ کلمه
رستگاران

تلفن می‌کنی و می‌گویی که امشب مزاجت برگشته و باشد برای شبی دیگر. قالی‌ها و مخده‌ها را می‌شویی و لباس‌هایت را درنیاورده به حمام می‌روی. از پاک‌سازی که فارغ شدی،…

عادل صالحی