·۱۹۹ کلمه

رستگاران

رستگاران

تلفن می‌کنی و می‌گویی که امشب مزاجت برگشته و باشد برای شبی دیگر. قالی‌ها و مخده‌ها را می‌شویی و لباس‌هایت را درنیاورده به حمام می‌روی.

از پاک‌سازی که فارغ شدی، یادت به کیفش می‌افتد. سر و تهش می‌کنی و خوب می‌جنبانی. چند قلم آرایش، بسته‌ای پول، یک پاکت نامه‌ی مهرشده و تکه‌ای کاغذ کف زمین می‌ریزد. پول‌ها را ماچ می‌کنی، می‌شماری و گوشه‌ی جیبت می‌گذاری. پاکت به چشمت آشناست، ولی از آن سر در نمی‌آوری. کاغذ مچاله را برمیداری. برعکس گفته‌های پیشینت، سوادت به کارت می‌آید:

«کاش امشب زنی لای دست و پایت نلولد. چون باید این تصویر، فقط ته کاسه‌ی سر خودت بماسد. با این چویی که توی شهر پیچیده، ردخور ندارد که امشب سر و ته قضیه را هم می‌آوری. خودم جرئتش را نداشتم. وگرنه برگشتنم به خانه‌ات از سر بی‌پناهی یا پشیمانی نیست. این گره کلافه فقط به دست تو باز می‌شود.

سفارشی ندارم. خیالت تخت. قاضی محکومت نمی‌کند. هر دویمان رستگار می‌شویم. پول‌ها را بشمار. آن پاکت را دیدی؟ برعکس سری قبل که مجبورم کردی، این دفعه گواهی بکارتم را خودم همین امروز صبح گرفتم. من هیچ وقت آن دختر هرجایی که از خانه بیرونش کردی نبودم پدر. امیدوارم کارد را محکم فرو کرده‌باشی.»

دربارهٔ نویسنده

عادل صالحی

نویسنده‌ی ناتما

مقالات مرتبط

آموزش داستانک

مقاله‌ «داستانک‌ چیست؟»

بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار می‌کشید ولی می‌دانست محال است از حمله‌ی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…