·۹۱ کلمه
خانهی کوچهزده
زن به گلدانهای لب پنجره زل زد. یادش افتاد که گلها تشنهاند. بغضش گرفت. مرد از بطری آبی که ولرم شده بود، لیوان را پر کرد و به دست زن داد. گفت: «خدا کریمه».
زن آهسته گفت: «دیگه خسته شدم». با دست لرزان، آب را یکنفس سر کشید. لیوان را روی پردهها انداخت. کیفش را پیدا کرد و دور شد.
چند قدمی که برداشت، برگشت و گفت: «همیشه گلدونامو یادت میره برداری. ولی دیگه بَرشون ندار. لازمشون نداریم».
دوباره بار تنهایی روی شانهی مرد افتاده بود و بار خانه توی کوچه.
دربارهٔ نویسنده
عادل صالحی
نویسندهی ناتما
مقالات مرتبط
آموزش داستانک
مقاله «داستانک چیست؟»بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار میکشید ولی میدانست محال است از حملهی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…
