فلسفی·۳۵۷ کلمه

صدوپنجاه سال بعد

احسان شناسا۲۵ شهریور ۱۴۰۵

صدوپنجاه سال بعد

هنوز خورشیدِ شنبه را ندیده بود.
زیر دوش صبحگاهی، فکرهای عجیب به سرم زده بود. سخت شده بود؛ زندگی را می‌گویم. از صبحِ اولِ وقت بیدار می‌شدم و تا بوقِ سگ زحمت می‌کشیدم برای چندرغاز.
تازه این وسط، بعد از این‌همه کار و گرفتاری، برو باشگاه، ورزش کن، غذای سالم بخور. برای چی؟ برای اینکه ده سالی بیشتر عمر کنی، آن هم نهایتاً. برای اینکه پیر شدی بتوانی روی پای خودت بایستی، وگرنه می‌فرستنت خانه‌ی سالمندان، تنها می‌شوی. البته اگر تنهاتر از الانم ممکن باشد.

ولی هر روز با تمام این سختی‌ها ورزش می‌کنم چون عاشقم. اگر عاشقش نبودم، هیچ‌وقت این‌جوری کار نمی‌کردم.عشق نیاز به سلامتی دارد و البته مهم‌تر از اون عشق پول می‌خواهد.

نه اینکه با پول عشق را بخواهم بخرم، ولی بالاخره این دختر آینده می‌خواهد، خانه می‌خواهد، زندگی می‌خواهد. خودش هم همراهم است، کار می‌کند، اصلاً می‌گوید زندگی را دوتایی می‌سازیم. اما زندگی پول‌ می‌خواهد.

وقتی می‌خواهم بروم خواستگاری؛ باید رو داشته باشم، اعتمادبه‌نفس داشته باشم. باید بتوانم بگویم: «من دخترتونو خوشبخت می‌کنم.» اگر خانه نداشته باشم، دیگه بهم زن نمی‌دهند. دیگر به عشقم نمی‌رسم. باید بتوانم بگویم خانه‌ای دارم، سقفی دارم، زندگی دارم. همیشه برایم سؤال بوده که آیا زندگی دارم؟

حساب کردم: تقریباً با این درآمد، صدوپنجاه سال بعد می‌توانم یک خانه بخرم. البته اگر علمی بیاید که با فتوسنتز بتوانم به زندگی ادامه بدهم، این عدد کمتر هم می‌شود. تازه پاداش و مزایا و عیدی را حساب نکردم؛ این‌ها خودش یک بیست سالی باید کم بکند. اگر یک ماشین داشتم، خیلی بهتر می‌شد. شب‌ها بعد از کار می‌رفتم فرودگاه، دو تا مسافر می‌زدم؛ بیست سالم اینجا کمتر می‌شد. آه لعنتی، تورم را حساب نکردم این وسط. احتمالاً یک پنجاه سالی هم برای تورم باید حساب کنم. امیدوارم تکنولوژی به جایی برسد که یک سیصد سالی عمر کنیم تا بتوانم خانه بخرم و بروم خواستگاری.

از حمام بیرون آمدم. کت‌وشلوارم را پوشیدم، کرواتم را انتخاب کردم، کمی گلویم را می‌زد، از در زدم بیرون. قرار بود یک روز کاریِ سختِ دیگر را به امید فردایی بهتر بگذرانم؛ شایدم صدوپنجاه سالی دیگر بهتر. کسی پشت سرم چیزی گفت: «مامان، بابا، بابابزرگ دوباره داره بدون عصا می‌ره بیرون.»

احسان شناسا

دربارهٔ نویسنده

احسان شناسا
احسان شناسا

داستانک‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس.

داستانک‌های مشابه

مانند من

پرسید: «بلدی آواز بخونی؟» گفتم: «نه.» گفت: «یعنی هیشکی یادت نداده.» گفتم: «نه.» گفت: «خب اینو گوش‌کن.» زد زیر آواز. صدایش که فرود آمد پرسید: «چطور بود؟» گفتم: …

مقالات مرتبط

آموزش داستانک

مقاله‌ «داستانک‌ چیست؟»

بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار می‌کشید ولی می‌دانست محال است از حمله‌ی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…