زندگی بهتر
زندگی بهتر
آسانسور طبقهی سیویکم را نشان میداد.
پیاده شدم و تماشا کردم.
جوانی سیویکساله را دیدم. گوشهی پارکی نشسته بود؛ لباسهایش خاکی شده بودند و سیگاری در دست داشت.
تنها بود، خیلی تنها.
در چشمانش ذرهای احساس خوشحالی نمایان نبود باید کاری میکردم.
برگشتم داخل آسانسور. این بار طبقهی شانزدهم.
نوجوانی را دیدم که مشغول صحبت با پسری بود.
خودش بود؛ میدانستم این پسر به او خیانت میکند و رفیقنابابی است.
باید کاری میکردم که دیگر در زندگیاش نباشد.
رفیق ناباب جایی در زندگیمان ندارد.
بعد از انجام کاری برگشتم به به طبقهی سیویکم.
جوان دیگر سیگار نمیکشید، اما داخل فروشگاهی با همسرش دعوا میکرد. صدایشان خیلی بلند شده بود.
به چشمان پسر نگاهی انداختم بازهم ذرهای حس شادی در وجودش نداشت
شاید اگر با دختر آرزوهایش ازدواج میکرد، این شکلی نمیشد. دختری که تنها عشقش در زندگیاش بود.
سوار آسانسور شدم، طبقهی شانزدهم.
داخل رستورانی بودند، با همهی دوستانش. جرات صحبت با او را نداشت؛ از بچگی همین مشکل را داشت.
برای دادن جرات باید کمی عقبتر برگردم
سوار آسانسور شدم، طبقهی هشتم.
باید ارتباط بیشتری با جنس مخالف میگرفت. در کلاسهای مختلف ثبتنامش کردم، برای مدرسهاش هم یک مشاور استخدام کردم
سوار آسانسور شدم، دوباره طبقهی شانزدهم.
کنار دوستانش نشسته بود آن دختر هم کنارش بود ولی توجهی به آن نمیکرد.
خوشحال نبود.
سوار آسانسور شدم، دوباره طبقهی سیویکم.
مرد داخل خانه مشغول خواندن روزنامه بود. دیگر نه سیگار میکشید و نه دعوا میکرد، اما در خانهای کهنه و دلگرفته زندگی میکرد. از چهرهاش معلوم بود حال خوشی ندارد.
شاید مشکل در کودکیام بود؛ زمانی که مشکلات خانوادگی زیادی را تحمل میکردیم.
سوار آسانسور شدم، طبقهی پنجم.
بچهای در حال بازی در اتاقش بود. میدانستم چند دقیقهی دیگر دعوا بر سر ظرفهای کثیف آغاز میشود.
یواشکی ظرفهارو شستم.
جورابهای بابا رو از روی زمین جمعکردم
قبضهایی که مامان یادشون رفته بود پرداخت کنه رو پرداخت کردم
طبقه به طبقه رفتم و به اوضاع سروسامان دادم
سوار آسانسور شدم، طبقهی بیستم.
جوان مشغول وقتگذرانی با دوستانش بود. الان وقت بازی نبود؛ وقت کار و سرمایهگذاری بود. دوباره دست به کاری زدم.
در مسیرش آدمهایی را قرار دادم که کمکش کنند.
سوار آسانسور شدم، طبقهی بیستوپنجم.
جوان پولدار بود، داخل کاخی نشسته بود و اسلحهای را تمیز میکرد. دور و برش پر از مواد مخدر بود یک مفسد واقعی
ولی حالا هم خوشحال نبود، اصلا خوشحال نبود.
شاید باید کمی زمان میگذشت تا پخته بشه
طبقهی سیویکم.
جوان را ندیدم. به این طرف و آن طرف نگاهی انداختم، خیلی طول کشید پیدایش کنم.
سنگ قبرش را پیدا کردم. علت مرگ را خودکشی اعلام کرده بودند. روی خاکش زانو زدم و گریستم.
شوکه بودم.
قدم زدم تا به پارکی رسیدم. نشستم و سیگاری روشن کردم.
من تمام تلاشم را کردم چرا هیچوقت این پسر خوشحال نشد؟
تا به حال اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم.
خودم را از دست داده بودم.
احساس دیگری هم داشتم؛ انگار کسی داشت به من نگاه میکرد.
احسان شناسا
دربارهٔ نویسنده

داستانکنویس، فیلمنامهنویس.
مقالات مرتبط
آموزش داستانک
مقاله «داستانک چیست؟»بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار میکشید ولی میدانست محال است از حملهی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…
