·۹۳ کلمه
لکهی ننگ
تنها بود. همه از او میترسیدند. روزگاری شلوغ بود و رونقی داشت. اما حالا لکهی ننگ محله بود. لقبی را که برایش ساخته بودند دوست نداشت. هیچکس به دیدنش نمیآمد، الا یک نفر. مردی که هر روز دست کودکی را میگرفت و به آنجا میآمد. از مرد متنفر بود و دلش به حال کودک میسوخت.
روزی که مرد را تنها گیرآورد، بالاخره تصمیمش را گرفت. یکی از دیوارهایش را روی او خراب کرد. مرد افتاد و مرد.
چند ماه بعد، دیگر از او و لقبش خبری نبود. کوچهی کونیها به خیابان پیوسته بود.
دربارهٔ نویسنده

سارا چگنی
نویسنده ـ برنده چالش داستانکنویسی مردادماه
مقالات مرتبط
آموزش داستانک
مقاله «داستانک چیست؟»بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار میکشید ولی میدانست محال است از حملهی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…
