فلسفی·۳۵۷ کلمه
صدوپنجاه سال بعدصدوپنجاه سال بعد هنوز خورشیدِ شنبه را ندیده بود. زیر دوش صبحگاهی، فکرهای عجیب به سرم زده بود. سخت شده بود؛ زندگی را میگویم. از صبحِ اولِ وقت بیدار میشدم و تا…
ژانر
داستانک فلسفی پرسشهای بزرگ را در قالبی کوچک مینشاند: آزادی، مرگ، انتخاب و معنا. بهجای اثبات، نشان میدهد — و خواننده را با پرسشی رها میکند که مدتی با او میماند.
صدوپنجاه سال بعد هنوز خورشیدِ شنبه را ندیده بود. زیر دوش صبحگاهی، فکرهای عجیب به سرم زده بود. سخت شده بود؛ زندگی را میگویم. از صبحِ اولِ وقت بیدار میشدم و تا…
پرسید: «بلدی آواز بخونی؟» گفتم: «نه.» گفت: «یعنی هیشکی یادت نداده.» گفتم: «نه.» گفت: «خب اینو گوشکن.» زد زیر آواز. صدایش که فرود آمد پرسید: «چطور بود؟» گفتم: …