اجتماعی·۱۴۱ کلمه

سایز پای شما

ماهان ابوترابی۲۵ شهریور ۱۴۰۵

«بفرمایید چه شغلی مدنظرتونه؟»
پدر بادی به غبغب انداخت و سربلند گفت: «پزشکی.»
پسر آمد چیزی بگوید. همین که خاست لب باز کند، مادر اخمی کرد و پسر ساکت شد.
فروشنده، خانواده‌ را به مجلل‌ترین بخش مغازه برد. ایستاد و به قفسه‌ای از کفش‌های یکدست اشاره کرد: «بهترین کفش ماست، تضمینی یک عمر کفشه.»
پدر دست در جیب کرد و هزینه‌ها پرداخت شد. پسر را به اتاقی مخصوص بردند. آن‌جا پاهایش را بریدند. آن‌قدر بریدند تا اندازه‌ی کفش سفارش داده شود. پسر ضجه می‌زد و تا جایی که می‌توانست جلوی دهانش را می‌گرفت تا صدای فریادش به گوش خانواده نرسد.
وقتی بیرون آمد، کم‌جان بود‌ اما کفش محبوب پدر و مادرش را به پا داشت. گرچه می‌لنگید و با خون‌دل قدم برمی‌داشت، اما خانواده خرسند بود‌.
فروشنده به پسر گفت نگران لنگیدن نباشد؛ چند سال بگذرد، پاهایش سایز کفش خاهد شد.

دربارهٔ نویسنده

ماهان ابوترابی
ماهان ابوترابی

مدرس مدرسه‌نویسندگی،‌داستانک‌نویس، گرافیست

داستانک‌های مشابه

ویترین

ویترین اندیشه‌هایم تمام شده بود. از نیمه‌شب یک ساعتی گذشته بود. به چشم خریدار، قدم می‌زدم و ویترین‌ها را برانداز می‌کردم. در دکان شهرت‌فروشی، همه جور آدمی بود؛…

باز‌دم

باز دَم زیرلب زمزمه کرد: «انگار داره سرد می‌شه.» با دقت به بخار کم‌جانی که از دهان عزاداران برمی‌خاست چشم دوخته بود. آه کشید. دلش برای نفس کشیدن تنگ شده بود.

مقالات مرتبط

آموزش داستانک

مقاله‌ «داستانک‌ چیست؟»

بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار می‌کشید ولی می‌دانست محال است از حمله‌ی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…