بازدم
ماهان ابوترابی۲۵ شهریور ۱۴۰۵
باز دَم
زیرلب زمزمه کرد: «انگار داره سرد میشه.»
با دقت به بخار کمجانی که از دهان عزاداران برمیخاست چشم دوخته بود. آه کشید.
دلش برای نفس کشیدن تنگ شده بود.
دربارهٔ نویسنده

ماهان ابوترابی
مدرس مدرسهنویسندگی،داستانکنویس، گرافیست
داستانکهای مشابه
ویترین اندیشههایم تمام شده بود. از نیمهشب یک ساعتی گذشته بود. به چشم خریدار، قدم میزدم و ویترینها را برانداز میکردم. در دکان شهرتفروشی، همه جور آدمی بود؛…
«بفرمایید چه شغلی مدنظرتونه؟» پدر بادی به غبغب انداخت و سربلند گفت: «پزشکی.» پسر آمد چیزی بگوید. همین که خاست لب باز کند، مادر اخمی کرد و پسر ساکت شد. فروشنده،…
مقالات مرتبط
آموزش داستانک
مقاله «داستانک چیست؟»بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار میکشید ولی میدانست محال است از حملهی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…
