·۷۲ کلمه

شاید سیندرلا

زهرا کردوالی۱ مهر ۱۴۰۵

موقع امتحان کردن، نامادری‌اش کفش را شکست. دنبال آن لنگه گشت. یادش افتاد در راه گمش کرده.

گریان خودش را رساند به شیشه‌گر. گفت کفشی شیشه‌یی می‌خواهم.

شیشه‌گر پایش را اندازه گرفت. تا آن روز کفش نساخته بود. چند ساعت با ظرافت روی شیشه کار کرد و لنگه کفش را تحویلش داد.

با خوش‌حالی رفت قصر. شاهزاده لنگه‌ی کفش را یادگاری گذاشت‌ بالای تختش.
شیشه‌گر هم آن یکی لنگه را.

زهرا کردوالی

دربارهٔ نویسنده

زهرا کردوالی

کلمه کلاژ می‌کنم، داستانک می‌سازم، به خیال خودم.

مقالات مرتبط

آموزش داستانک

مقاله‌ «داستانک‌ چیست؟»

بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار می‌کشید ولی می‌دانست محال است از حمله‌ی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…